پی نوشت : قانون را عوض میکنم! من به چیزی که برایش دویده ام میرسم!
امروز میخوام بنویسم چون خیلی حرصم گرفته.شاید هیچکس این نوشته رو نخونه ولی حد اقلش اینه که یه خرده آروم میشم.
دلم میخواد بگم بابا بس کنید این حرفای کسل کننده رو!کم ناله سر بدید و بگید غم دارید.یه ذره به خودتون بها بدید.اینو واسه اونایی گفتم که واسه اونی که دوسش دارن تلاش میکنن و در آخر چیزی ندارن که حتی بهش دلخوش کنن.رفتم وبلاگ پریزاد این آدرسشه www.banooye-koochak.blogfa.com دختری که مثل من پر از احساسه.نوشته هاش پر از غمه.میدونم چی میگه و این روزا چه حالی داره آخه خودمم این روزا رو گذروندم.همه ش اشک و دلتنگی و پریشونیه.منه دیوونه داشتم غرق میشدم تو اشکامو دنیایی که واسه خودم ساخته بودم.پر ازتاریکی بود و کورم کرده بود.از همه چیز غافل شده بودم.انگار فقط یکی تو دنیا وجود داره که میتونم کنارش زنده بمونم.من یک دنیا احساس بودم و پر از انرژی،انقدر خودمو آوردم پایین که از خیلی چیزام به بهای اندکی گذشتم. مطمئنم و ایمان دارم که آخر وفاداری بودم ولی چی گیرم اومد؟یه دنیا بی وفایی و نامردی در حقم نسیبم شد.چیزی که مستحقش نبودم!تا اومدم بفهمم زندگی یعنی چی خوردم به یه شکست سنگین.شکستی که خودم با اشتباهاتم سنگینش کردم.
فقط خدا میدونه که الآن با چه عذاب وجدانی درگیرم.یکی با زدن یه حرف عذاب وجدان میگیره یکی با همبستری نا مشروع
بستگی به فردش داره و به پاکی وجودشو اعتلای روحش
2ماه کامل بدترین لحظه های عمرمو تجربه کردم.تلخترین ثانیه ها رو بدون دوستی-اگه بشه اسمشو دوست گذاشت،دشمن درستشه!- گذروندم که رفت و تنهام گذاشت.رفت و نفهمیدم لحظه ای با خودش فکر کرد که چی به روز من آورده یا نه؟رفت و با نامردی تمام نتونست بمونه تا فقط به سوالای مبهم ذهن من جواب بده بعد بره.بگه واقعا چرا.لا اقل نذاره این سوالا مثل خوره بیفته به جون اونی که یه وقتی روزای شادی رو باهاش داشت!اما دیگه مهم نیست.
همه اینا بود و منو داغون میکرد.دلم و داده بودم تحقیر شده پسش گرفته بودم!
به نظرتون تا کی باید اینطوری میموندم؟تا کی زانوی غم بغل میگرفتم؟تا کی روزای باقی موندمو به خاطر 2سالی که با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت تباه میکردم؟تا کی؟برای چی؟که آخرش چی؟
یه خرده به خودم فکر کردم.به چیزایی که داشتم.به چیزایی که خیلیا به خاطر نداشتنش حسرت میخورن.زیاد بودن. چیزی کم نداشتم.
زیبایی،شعور،روابط اجتماعی،خانواده،تحصیل،محبت،انرژی،یه قلب بزرگ و مهربون،خدایی که هیچوقت تنهام نمیذاره.
چند وقت پیش احسان علیخانی یه حرف قشنگی زد.
گفت بیاید یه بار فکر کنیم که خدا چقدر دوستمون داره.کارایی که کردیمو به یاد بیاریم،کارایی که اگه پدر مادرامون با عشقی که بهمون دارن ازشون با خبر بشن شاید دیگه دوستمون نداشته باشن.بیاید فکر کنیم خدا چقدر دوستمون داره که با وجود اینکه از تک تک لحظه های عمرمون خیلی بهتر از خودمون خبر داره ولی بازم تنهامون نمیذاره و دوستمون داره.بازم تو سختیها دستمونو میگیره.وقتی تنهاییم لحظه هامونو پر میکنه.میگه ای بزرگترین و عجیبترین مخلوق من روی زمین،من غم رو به خاطر خودم آفریدم.برای خودم آفریدمش تا تو وقتی غم اومد سراغت بیای سراغ من!بیای و منو صدا بزنی!من تو رو دوست دارم
حالا ما کی رو دوست داریم؟قدرتش در چه حد؟به خاطرمون چه کار میکنه؟خطاهامونو تا کی میبخشه؟آیا چیزی رو بدون انتظار و منتی بهمون پیشکش میکنه؟اصلا چقدر دوستمون داره؟بهمون نیاز داره که باهامونه یا ... ؟از چه چیزاییش به خاطرمون میگذره؟تا آخر عمرمون همینقدر دوستمون داره؟اگه خلاف میلش عمل کردیم بازم کنارمون میمونه؟
خب معلومه نه!
بشینو چندتا از این سوالارو از خودت بپرس!خودتو گول نزن!با صداقت کامل به سوالا جواب بده!
اصل عشق آسمونیه!اصلا جنس عشق آسمونیه!خدا یه تیکه از این احساسو بهمون داد که شد عشق زمینی!
هرکسی خدارو تو یکی میبینه!اون میشه عشقش!این ذات ماست!شده تا حالا به خاطر زشتی،بد اخلاقی یا بد بودن یه نفر دوسش داشته باشی؟نه!خب تمام خوبیها سرچشمه شون خداست!چرا خدارو دوست نداشته باشیم؟
من از عشق زمینیم رسیدم به یه عشق آسمونی.یه فرشته زمینی هم هست که کمکم میکنه.منو همینی که هستم دوست داره.منم دوسش دارم.یه دوست داشتن بی ریا.اون آرامشی که هرگز حس نکردمو به وجودم میده.فرشته ای که حاضر نیستم با هیچ بهشتی عوضش کنم!
من از خدا دور بودم.خیلی دور.تا حالا باهاش حرف نزده بودم.تو این مدت چه شبهایی که زیر سقف آسمون طاق باز خوابیدمو عین یه دوست صمیمی باهاش حرف زدم.بدون خجالت از غمهام بهش گفتم،از نامردی آدما گفتم.گفتم دلم چی خواستو چی شد.از گناهام گفتم.از بزرگترین گناهام گفتمو خواستم ببخشم.هزار بار گفتم ببخشم به خاطر خطاهام.بهش گفتم اگه هنوز دوسم داری یه شهاب بفرست تو آسمون تا دلم قرص شه.به تمام مقدساتم قسم که فرستاد.یه لحظه نفسم گرفتو اشکام بی امون اومد رو گونه هام.تمام بدنم بی حس شده بود.آخه صاحب تمام این جهان میگفت دوسم داره!!!
آآآآآآآآآآی خدا جون دوست دارم
آآآآآآآآآآآآآآی خدا جون مخلصتم
میبینی دوست من چقدر مهربونه؟
چرا وقتمونو،احساسمونو با کسی قسمت نکنیم که بالاتر از همه ست؟چرا از وجودمون برای کسی مایه نذاریم که مطمئنیم کمترین آسیبی به ما نمیزنه؟
همه ما احتیاج به یه دوست داریم.این انکار ناپذیره.اما ملاکامون چیه؟فقط احساسمون؟
بذارید اونی که آرومتون میکنه دوستتون باشه.اونی که دستاتو میگیره تا محکم از پله های زندگی بالا بری.اونی که حرفاش قشنگه ولی قشنگتر از اون عملشه!
دوست داشته باشید ولی دلتون رو گرو نذارید!تاوانی که برای به امانت گذاشتن قلبتون باید پس بدید خیلی سنگینه!هرکسی امانت دار خوبی نیست
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.
نه!
هرگز شب را باور نکردم
|
چرا که |
|
|
|
در فراسوهاي دهليزش |
|
به اميد دريچهئي |
|
|
|
دل بسته بودم. |
احمد شاملو
دیگه بسه!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
وهمچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
(
قیصر امین پور)

همیشه به بلنــدی شــب یلدا مــی خندیــدم
بلند ، طولانی ، ماندگار
فقـــط بــرای یک دقیقـــه
چقدر خندیدم بــرای این یک دقیقـــه
اما آن روز که بار سفر بسته بودی و گفتم یک دقیقـــه بیشتر بمان...
و تــو گفتی :وقت تنــگ است ، کوله بــار بــاید بســت
بــاید رفــت!
آن روز فهمیدم ایــن یک دقیقـــه های غریبانه
چه غـــوغــایی می کنند!
یک دقیقـــه بــا تــو بودن چقدر
مهــــــم اســت...
طولانـی اســت...
مــاندگار اســت !
چقدر گریســـتم بــرای این یک دقیقـــه!

منتظرت می مانم!
تمام اندوه دلم را سرریز جوهردان میکنم
با نوک تیز قلم خاطرات را می شکافم
دریغ...
هرچه بیشتر به جستجوی شادی می پردازم
کمتر پیدا می کنم!
نوری نیست،لبخندی
هرچه هست ظلمت است
و دیگر هیچ...
گونه هایم تر است
از همان لحظه که رفتی چشمهایم بارانیست!
اما من
تا طلوع خورشید از پس ابرهای بارانی دلم،
تا رنگین کمان دیدارت،
تا آمدنت
با لبخندی حزن آلود بر لب
و دیدگانی گریان
منتظرت می مانم!
من از تو میگذرم ولی ...
من از تو می گذرم ولی یه چیز هنوزم مبهمه
چرا ترانه های من برای تو دست کمه؟
من از تو می گذرم ولی بذار یه چیزیو بگم
بعد تو دیگه نمی خوام دل به غریبه ها بدم
من از تو می گذرم ولی یه چیزی آزارم میده
می خوام بدونم عشق کی به پای عشقم رسیده
می خوام بدونم اون کیه که فاتح دل شماس
اونم مث من عاشق یا عشق اون یه ادعاس
من از تو می گذرم ولی حرف منو جدی نگیر
بدون همیشه با تواِ دل یه عاشق اسیر
من از تو می گذرم ولی این حرف آخر منه
یه روز توی بهت چشات بغض ترانه می شکنه
"فرهاد قلی زاده"
راز زندگی
غنچه با دل گرفته گفت:
«زندگی لب ز خنده بستن است!
گوشه ای درون خود نشستن است!»
گل به خنده گفت:
«زندگی شکفتن است!
با زبان سبز راز گفتن است!»
گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش میرسد!
تو چه فکر میکنی؟!
راستی کدام یک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است!
هر چه باشد او گل است؛
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
رفتن را به تماشا نشسته ام.
پروانه هاي خشکيده را شماره مي کنم
و قاصدک هاي سوخته را دفن.
تقويم من پر از ديروز است،
نکند فردايي در کار نيست؟!
سیب
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز!
سالها هست که در گوش من آرام،آرام!
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من،اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانۀ کوچک ما سیب نداشت؟!
"حمید مصدّق"
دریغ
ستاره را به چشمان کبوتر بخشیدی
و کبوتر را هدیه ای به بهارانه
تو ، حرمت خانه ی ابری را آشفته کردی
و بغض رود را شکافتی
بی آنکه نگاهی به خمخانه داشته باشی
باران اگر ببارد
دریغ توست از حضور آینه
و نادیده انگاشتن تمنّای من
دیگر به تسلای کلبه منشین
که دیری ست هم پیاله ی حرمان است
استاد نعمت نعمتی
